نمایش تبلیغ
 
ایجاد وبلاگ
 
مدیریت وبلاگ
 
وبلاگی دیگر
 
بهار دلکش

     

دیگه حوصله نوشتن این خزعبلات رو ندارم... بسه دیگه هرچی وقت دوستان و خودمو گرفتم... شاید بعدا که حرفی برای گفتن داشتم دوباره نوشتم...

 

مزرع سیز فلک دیدم و داس مه                  یادم از کشته خویش آمد و هنگام درو

گفتم ای بخت بخسبیدی و خورشید دمید      گفت با این همه از سابقه نومید مشو

هر که در مزرع دل تخم وفا سبز نکرد             زردرویی کشد از حاصل خود وقت درو

 

یا علی مدد

 

لینک
شنبه، 12 خرداد، 1386 -

     

از سه شنبه اون هفته روزنامه ایران ورزشی دچار تغییراتی شد و آقای عزیزالله اطاعتی سردبیر خوب و دوست داشتنی ما جای خودشو داد به یه نفر دیگه... البته این آقا جدیده هم بد نیست و از من خواسته نوشتنم رو به فوتبال خارجی محدود نکنم و درباره چیزای دیگه مثل فوتبال داخلی و ورزشهای خارجی هم بنویسم. منم به خاطر این فرصتی که در اختیارم گذاشته ازش تشکر کردم آخه آدم تا وقتی ترجمه می کنه و از خودش چیزی نمی نویسه نمی تونه توانایی های خودشو خیلی خوب محک بزنه..

وقتی دوستان ازدواج می کردن خیلی بهشون ایراد می گرفتم که بابا خوب زن گرفتی مگه چه اتفاقی افتاده که خودتو از همه جدا کردی و دیگه سراغی از کسی نمی گیری..حالا می بینم که بابا حق داشتن بندگان خدا انگار نمیشه کاریش کرد آدم انقدر مشغولیت ذهنی پیدا می کنه که خیلی چیزا یادش می ره..

از اون جایی که یه آدم مزخرف ایرادگیرم دنبال عیب زمین و زمان می گردم ... اه که یه وقتایی چقدر از این خصوصیت خودم بدم میاد... آخه بابا جون به تو چه انقدر تو افکار احمقانه ات از این و اون بد میگی؟! البته برای از بین بردن این خلق گند تلاش و دعا کردم اما انگار کم بوده.

نمی دونم چرا انقدر اوضاع خراب شده هر چی می خوام این وبلاگ رو زود به زود آپ کنم نمیشه که نمیشه... البته فکر کنم رکود وبلاگی فقط به من منحصر نمیشه و خیلی از دوستان هم به این عارضه مبتلا شدن...

 ناامیدم مکن از سابقه لطف ازل              تو پس پرده چه دانی که که خوب است و که زشت

من اگر نیکم و گر بد تو برو خود را باش    که گناه دگران بر تو نخواهند نبشت

یا علی مدد

لینک
دوشنبه، 31 اردیبهشت، 1386 -

     

امروز فهمیدم که سه هفته است که هیچی ننوشتم گفتم اگه شده اراجیفم بنویسم این کارو می کنم بنابراین اصلا خرده نگیرین..

یک هفته ای هست صفحه خارجی ورزشی یه روزنامه نسبتا خوب رو دادن به من.. از این کارم و محیطش راضی هستم بخصوص این که یکی از دوستای قدیمی هم تو این روزنامه کار می کنه...

زندگی روزای خوب و بد زیاد داره اما مهم اینه که تو خوبیها مغرور نشم و تو روزای بد قافیه رو نبازم، خدا خودش کمک کنه این جوری باشم.

دوستان یکی یکی دارن میرن سر خونه زندگی خودشون، عیسی و مهین هم که تازه عروسی کردن دوستان دانشگاهی رو دور هم جمع کردن و شب خوبی رو به وجود آوردن، منم از همین جا و البته همون جا براشون آرزوی خوشبختی می کنم... در این جمع مهدی پیشنهاد خلق یک وبلاگ دسته جمعی رو داد که لینکش رو می بینید بچه های اتاق ۱۶۹ رو میگم...

از وجودم قدری نام و نشان هست که هست  ورنه از ضعف در آنجا اثری نیست که نیست

شیر در بادیه عشق تو روباه شود   آه از این راه که در وی خطری نیست که نیست

یا علی مدد 

لینک
جمعه، 21 اردیبهشت، 1386 -

     

بعضي وقتا از دنياي مطبوعات خسته مي شم اما خوب خداييش بايد بگه آدم جذابه ديگه و البته خيلي كوچيك... بدعادت شدم ديگه جايي دووم نميارم، در آخرين اقدام  يه سايتي رو كه با سفارش يكي از دوستان صبحا مي رفتم پيچوندم.

 

نوار عروسي هاي فاميلي ما شروع شده آخه ما هر سال تو به دوره اي پشت سر هم مي ريم عروسي و من تا ماه رمضون به طور متوسط ماهي يه عروسي ميرم...

 

بعضي ها تو زندگي آدم هستن كه خيلي دوستشون داري اما نمي توني حتي يه بارم اينو به زبون بياري... براي همه اونايي كه نسبت بهشون اين حالتو دارم آرزوي موفقيت مي كنم و دعا مي كنم زندگي و كارشون اونجوري كه مي خوان پيش بره...

 

هركس به تمنايي رفته است به صحرايي           ما را كه تو منظوري خاطر نرود جايي

گويند رفيقانم در عشق چه سر داري               گويم كه سري دارم درباخته در پايي

يا چشم نمي بيند يا راه نمي داند                   هر كس به وجودخود دارد ز تو پروايي

گويند تمنايي از دوست بكن سعدي                 جز دوست نخواهم كرد از دوست تمنايي

 

يا علي مدد

 

 

لینک
جمعه، 31 فروردین، 1386 -

     

اگه خدا بخواد مي خوام در سال 86 افتتاح كنم نوشتن تو وبلاگ عزيزمو، بنابراين مي نويسم.

امسال بسيار متفاوت از تمام سالهاي گذشته شروع شد ... اولين تفاوتش اين بود كه من سال تحويلو خواب بودم، تفاوت دوم اين بود كه من امسالو در حالي آْغاز كردم كه  مرد شده بودم و بنابراين اندازه تمام سالاي عمرم رفتم عيدديدني از خاله و دايي هاي متعدد عيال گرفته تا  عمو و عمه هاي دسته ديزي خودم كه به عنوان زوج جديد بايد مي رفتيم... اما خب خيلي خوش گذشت بهمون.

چند روزي هم با عيال مربوطه رفتيم مسافرت كه باد و بارون از دماغمون در آورد آخه اول اون مريض شد  بعدم من كه تازه خوب شدم اما هنوز دارو مصرف مي كنم ولي خب اگه نگم كه خيلي كيف داد كم لطفي كردم.

يه وقتايي از كار خسته مي شم اما به شوق اون چيزايي كه دارم و بايد براشون تلاش كنم، سعي مي كنم خستگي رو از خودم دور كنم. اگه نشد تندتند بيام به بزرگي خودتون ببخشين.

زاهد ظاهرپرست از حال ما آگاه نيست               در حق ما هر چه گويد جاي هيچ اكراه نيست

بنده پير خراباتم كه لطفش دايم است                ورنه لطف شيخ و زاهد گاه هست و گاه نيست

تا چه بازی رخ نماید بیدقی خواهیم راند              عرصه شطرنج رندان را مجال شاه نيست

هرچه هست از قامت ناساز بي اندام ماست     ورنه تشريف تو بر بالاي كس كوتاه نيست

يا علي مدد  

 

 

 

 

 

لینک
یکشنبه، 19 فروردین، 1386 -

     

سال 85 به آخرین ساعات و دقایق خودش رسیده و دلم می خواد مروری کنم به اون چه گذشت.

امسال رو با بازگشت به تهران برای انجام کار خودم و حرفه مورد علاقم و با امید به این که بتونم تو این کار به موفقیت برسم شروع کردم... با گذشت چند روز کارم رو توی ایران ورزشی آغاز شد و انصافا که تجارب بسیار خوبی تو این روزنامه کسب کردم.. اولین تجربه کار تو روزنامه و آشنایی با تحریریش، من تو روزنامه و در جریان جام جهانی بود که دست به قلم شدم برای نوشتن گزارش بازی ها و این کار بهم اعتماد به نفس خاصی داد. شب موندن ها و بعد تجربه بستن صفحه 11 هم خیلی برام جالب بود که دومی البته همچنان ادامه دارد به حول و قوه الهی...

یه مدتی برای مجله «خانه سبز» و نه «خانواده سبز» مطلب سیاسی دادم که خوشبختانه کارهای خوبی هم از آب دراومد.. قبل از انتشار «آینده نو» هم با تماس یکی از دوستان چند روزی اونجا رفتم که متاسفانه دبیر محترم گروه بین الملل عوضی شد! یک ماه و نیم هم تو ایلنا کار کردم که به عنوان یه محیط کاملا جدی کاری برام خوب بود و دوستان ارزشمندی هم اونجا پیدا کردم. خانم ها جعفری، مهدوی، همایون روز و ذوالقدر به علاوه امیرعلی علامه زاده گل و علیرضا حسینی. مهدی عزیزم هم که جای خودش رو داره دیگه و نیازی به گفتن نیست. بعد می خواستم برم مهر که این بار نیز دبیر عوضی بود و نشد و من الان از این که نشد خوشحالم... چند روز آخر سال هم رفتم تو یه سایت که هنوز هیچیش معلوم نیست..

این از مسایل کاری..اما از غیرکاری ها بگم .. به یه سری دوستام نزدیک تر شدم، دلبستگی هام بیشتر شد، از بعضی ها دور شدم. دوستای خوبی پیدا کردم بخصوص تو روزنامه، فرشید بهاری صفحه آرای عزیز، مجید حاتمی خبرنگار کشتی، عزیز خان اطاعتی سردبیر و جواد حسینی دبیر فوتبال روزنامه و مسعود کاشانی مهر از بچه های دانشکده خبر که توی سفر یک روزه به کاشان باهاش آشنا شدم، همه از محصولات امسال بودند.. بعضی مسایل عاطفی هم برام پیش اومد که نه اینجا جای گفتنشه و نه من دیگه تمایلی به فکر و صحبت دربارش دارم، فکر کنم خسته شده باشم .. آخرای سال هم که متاهل شدم و اخبارش مبسوط به عرضتون رسید... راستی در این سال آشپز توانایی هم شدم و به همین خاطر با همسر گرامی توافق کردیم شیش روز هفته من آشپزی کنم یه روز هم بریم بیرون!

شاید تو این لحظات آخر سال گفتن این حرفا خوشمزه نباشه اما الان سه هفته است که وقتی میام خونه خبر مرگ یکیو بهم میدن.. کسانی که درسته پیر بودن اما هر روز می دیدمشون و این یه هشداره.. ناگهان بانگی برآمد خواجه مرد...

روز اول امسال اربعین امام حسین علیه السلام بود و آخرین روزش هم شهادت حضرت رضا علیه آلاف التحیه و الثناء، سال پربرکتی بود و خیلی چیزها یاد گرفتم و از این جهت هم خدا رو شکر می کنم.

ان شاءالله اگه خواب نموندم لحظه تحویل سالو برای همه دوستای گلم دعا می کنم و از همه اونایی که قبل از تحویل سال و بعدش اینجا میان می خوام که منو از دعای خیر خودشون محروم نکنن و برام آرزوهای خوب خوب داشته باشن.. خدا کنه سال 86 سرشار از موفقیت و شادی برای همه دوستان عزیزم باشه و به مراد دلشون برسن...

 

شعر از مولویه و تصنیفش رو استاد بی نظیر خونده...

 

جان جهان دوش کجا بوده ای                                    نی غلطم در دل ما بوده ای

آه که من دوش چه سان بوده ام                                آه که تو دوش که را بوده ای

رشک برم کاش قبا بودمی                                        چون که در آغوش قبا بوده ای

زهره ندارم که بگویم تو را                                          بی من بیچاره کجا بوده ای

آینه ای رنگ تو عکس کسی است                              تو ز همه رنگ جدا بوده ای

رنگ رخ خوب تو آخر گواست                                       در حرم لطف خدا بوده ای

 

یا علی مدد...

لینک
سه‌شنبه، 29 اسفند، 1385 -

     

از بعضی رسومی که ایرانی هست اما اخیرا شورش در میاد خیلی حالم بد میشه... این چه وضعیه آدم همش باید با ترس و لرز تو خیابون راه بره..

یادم نمیره سال ۸۳ رفتم افسریه.. وای وحشتناک بود عین میدون مین..

اینم سه تا جمله نغز از دو نفر

فاصله تابش خود را با دیگران تنظیم کن، خداوند خورشید را در جایی نهاد که گرم کند ولی نسوزاند.

روزی که تو پا به این قلب بی طاقت من گذاشتی روز امیدواری من بوده است، ای پرستوی عاشق، ای عمر دقایق، ای گل شقایق، ای همیشه عاشق...

ثانیه ها را بنگر که چه محزون موسیقی تنهایی را می نوازد و من در این خلوت بی انتها هزار بار غزل وصال را زمزمه کردم چرا که به وصال سپیدار امیدوارم و روزی حصار ثانیه ها را خواهم شکست...

اگه مال کسیه من خبر ندارم...

یا علی مدد

لینک
سه‌شنبه، 22 اسفند، 1385 -

     

و من امروز ۲۷ سالم تموم شد... امسال خیلی فرق می کرد آخه همسر عزیز برام جشن تولد گرفت...

نوبهار است در آن کوش که خوش دل باشی       که بسی گل بدمد باز و تو در گل باشی

یا علی مدد

لینک
یکشنبه، 20 اسفند، 1385 -

     

بر خود لازم می دانم در ابتدا از همه دوستانی که به انحاء مختلف تبریک گفتن، تشکر کنم و برای تک تکشون آرزوی خوشبختی و سعادت می کنم بسیار...

انگار سوء تفاهم شده!  یا من نفهمیدم چی نوشتم یا مخاطب بد گرفته تو مطلب من چیزی دیدین از این که من همسرمو انتخاب نکردم و خانواده ام بودن که این کارو کردن، چی بگم نمی دونم والا...

بعضی وقتا از کاری که می کنم پشیمون می شم مث سگ اما بعد میگم من باید وظیفه خودمو انجام بدم حالا هر کی می خواد بفهمه می خواد نه... دلم بدجوری گرفت اما عیبی نداره.

مرا درخانه سروی هست کاندر سایه قدش   فراغ از سرو بستانی و شمشاد چمن دارم

الان دو هفته است شناسنامه من باطل شده  خیلی خیلی وقت بود از اینا استفاده نکرده بودم.

اینم از ۸۵ راستی که این قافله عمر عجب می گذرد...

مرا مي بيني و هر دم زيادت مي كني دردم       تو را مي بينم و ميلم زيادت مي شود هر دم

به سامانم نمي پرسي نمي دانم چه سر داري   به درمانم نمي كوشي نمي داني مگر دردم

یا علی مدد
لینک
سه‌شنبه، 15 اسفند، 1385 -

     

ببخشین بابت این تاخیر طولانی که به وجود اومد... می خوام براتون یه داستان بگم شما بذارین به حساب ادامه بازی شب یلدا...

چند روز مونده بود به محرم که داشتم می رفتم قم، مامان زنگ زد به گوشیم که رفتم برات یه جا خواستگاری منم با سردی جواب دادم حالا باشه بذار بیام تا ببینیم چی میشه... خلاصه فردا تصمیم گرفتیم بریم یه سر خونه طرف منم راستش تو بگیر نگیر بودم که برم یا نرم بالاخره رفتیم ... اون شب من، مامان، داداش بزرگه و زن داداش کوچیکه بودیم یعنی به قول مامان هر کی که دم دستمون بودو بردیم.

گذشت تا سه هفته بعدش ... برای بار دوم به همراه پدر، مادر، برادر بزرگ و خانمش و پسرشون که آبرومون برد و عمه خانم عزیزم رفتیم خونه اشون... این بار برای دومین بار نشستم با اون خانم صحبت کردم البته بیشتر اون حرف می زد! همه اون چیزایی که مد نظرم بود تو یه همچین موقعی بپرسم یادم رفت...خودشو معرفی کرد لیسانس مترجمی زبان انگلیسی از دانشگاه آزاد قم داره یه کارهای ترجمه هم کردم منم یه کم از خودم گفتم ... یه سری توافقات بین خودمون انجام شد... گفت شاید بخوام ادامه تحصیل بدم گفتم باشه گفتم من از مال دنیا چیزی ندارم گفت باشه ... گفت می خوام کار کنم گفتم از نظر من مانعی نداره گفتم به آداب و رسوم اجتماعی خیلی پایبند نیستم و تا اون جایی که با شرع مغایرت نداشته باشه باهاش راه میام گفت عیبی نداره... گفت صداقت برام خیلی مهمه گفتم جانا سخن از زبان ما می گویی ... گفتم هیچ چیز تو زندگی مشترک برام از فهم مهمتر نیست تاییدم کرد... گفتم از نظر اقتصادی آدم خیلی زرنگی نیستم شاید نتونی تا سالها زندگی راحتی نداشته باشی گفت من از اولش هم همچین خیلی زندگی آنچنانی نداشتم و با اینجور زندگی کنار میام شما نگران نباشین و ...

 

خانواده من که همچین یخرده بدپسندن از سادگی زندگی شون، از این که نپرسیدن چی داره چی نداره  و از صداقتشون خوششون اومد... آخه تو خانواده ما که دوتا زن داداشام دخترعموهام هستن از غریبه دختر گرفتن یه مقدار سخت بود البته خوشبختانه خواهر بزرگه اونم زن پسرعموش شده و مثل ما بودن.

 

خلاصه پنج شنبه گذشته اونا اومدن خونه ما و بزرگترا نشستن راجع به مهریه و از این حرفا صحبت کردن و توافق نهایی حاصل شد... در این باره چیزی نمی گم چون « تا نگردی آشنا زین پرده رمزی نشنوی».

و امروز شنبه بیست و هشتم بهمن 1385 بعد از انجام آزمایش های پزشکی مربوط من ازدواج کردم. از خدا می خوام در راه این زندگی تازه ای که پیش رو دارم از مسیرش منحرف نشم و سختی هایی که که تو هر زندگی ممکنه به وجود بیاد منو از راه بدر نکنه...

 

بزرگترهای من اینجا نیستن ... تنها کسی که ممکنه اینجا بیاد و من هم به عنوان یه دوست و هم یه بزرگتر براش احترام خاصی قائلم آقای سیامک قادری سردبیر عزیز منه همین جا ازش اجازه می گیرم... در مرحله بعدم از دوستان عزیز به تفکیک آقایان و خانم ها و به ترتیب حروف الفبا عباس حبیبی، مهدی خسروشاهی، عیسی عبدی، مهدی علی اقدم، مهدی محمدی و رضا هاشمی و سما بابایی، زهره بال، مریم ذوالفقار، ریحانه طباطبایی، مریم کریمپور و آزاده یکتایی و بقیه دوستانی که اگه بخوام اسم ببرم خیلی میشه اجازه می گیرم... با اجازه همه بزرگترا و همسالان عزیز بله...

از همه دوستان گرامی که دلشون برای من تپیده و می تپه و برام آرزوی خوشبختی می کردن و می کنن صمیمانه تشکر می کنم و ازشون خواهش می کنم منو از دعای خیرشون فراموش نکنن که بهش سخت محتاجم...

هر چند که با توصیه بجای یکی از دوستان سعی می کنم شعرارو با رعایت ایجاز بنویسم اما این شعر حافظ رو که با تفال و با نیت همین امر اومده رو کامل می نویسم...

حالیا مصلحت وقت در آن می بینم               که کشم رخت به میخانه و خوش بنشینم

جام می گیرم و از اهل ریا دور شوم             یعنی از اهل جهان پاک دلی بگزینم 

جز صراحی و کتابم نبود یار و ندیم                تا حریفان دغا را به جهان کم بینم

سر به آزادگی از خلق بر آرم چون سرو         گر دهد دست که دامن ز جهان درچینم

بس که در خرقه آلوده زدم لاف صلاح            شرمسار از رخ ساقی و می رنگینم

سینه تنگ من و بار غم او هیهات                مرد این بار گران نیست دل مسکینم

من اگر رند خراباتم و گر زاهد شهر                این متاعم که همی بینی و کمتر زینم

بنده آصف عهدم دلم از راه مبر                    که اگر دم زنم از چرخ بخواهد کینم

بر دلم گرد ستمهاست خدایا مپسند            که مکدر شود آیینه مهرآیینم

بابت پرحرفی ازتون عذرخواهی می کنم...

 

یا علی مدد

 

لینک
شنبه، 28 بهمن، 1385 -